+ تاریخچه ی لباس های من

این نوشته ، تنها یک خاطره نیست ، نگاهیست مستند بر زندگی لباسی یک دختر ...

لباسای بچگیم رو خیلی دوست دارم، اکثرشون رو که یادم میاد سفید رنگ بودن ، پیرهن های پف دار دخترونه و من توشون با اون صورت لپ دار و لبی که غنچه بود و چشمایی که انگار می خواست چیزی رو کشف کنه. اینا رو خودم یادم نیست ، از رو عکسا می گم.

بابام معتقد بود، بچه باید تو انتخاب لباس آزاد باشه ، برا همین اجازه می داد خودمون انتخاب کنیم.ما هم که بچه شخصیت مستقلی نداشتیم و همه اش از این و اون تقلید می کردیم.هر چند خودمون فک می کردیم مستقلیم.( می گم ما ، چون من و خواهرم اختلاف سنی کمی داشتیم و عین هم لباس انتخاب می کردیم،شاید بهتر باشه بگم من همیشه از اون تقلید می کردم )

درواقع در نهایت لباس ما می شد مطابق با نظر مامان. هر چند اون هم مستقیم نمی گفت اینو بخرین ، ولی به هر حال الگوی ما بود و ما مقلد و تحت تاثیرش.

یه بار یادمه 6 ساله بودم. بدون مامان لباس خریدم. خودم. تازه با مال خواهرم هم فرق داشت. من یه بلوز دامن خریدم که رنگش سبز کمرنگ بود، دامنشم طرحهای شلوغ پلوغ داشت ، یادم نیست بلوزش عکس چی داشت ولی واسه خواهرم زرد پر رنگ بود، عکس دو تا خرس یا شایدم موش خندون داشت ، دامنشم ساده بود.

تو همون سن و سال یادمه عادت داشتم تو بازیهام چندین تا دامن رو روی هم می پوشیدم و با خودم حرف می زدم و احساس خوش تیپی می کردم. همیشه ی خدا هم مشغول آب بازی ، سه چهارباری درروز خیس می شدم و مامانم لباسامو عوض میکرد.

مدرسه که رفتم، مانتو شلوارمون سورمه ای بود و مقنعه ی چونه دار سفید ، از همونایی که کش داشت. مامانم رو مقنعه ام گل سینه زده بود .خیلی دوستش داشتم. کوچولو بود. یه گل رز کوچولوی نارنجی که دورش تور سفید داشت. تازه این گل سینه منو از بقیه متمایز می کرد و من این رو هم دوست داشتم. از مامانم شنیده بودم که دکمه های مانتوم کامپیوتریه. جورابم هم کامپیوتری بود. قرمز بود. من نمی دونستم یعنی چی که کامپیوتریه. ولی اسم با کلاسی بود. کامپیوترو تو بانکا دیده بودم.هر وقت می رفتیم بانک و کامپیوتر می دیدم ، یاد جوراب و دکمه های مانتوم می افتادم و یه علامت سوال که ربطشون چیه (هنوز هم نفهمیدم، هیچ وقتم از مامان نپرسیدم)

اون موقعها یه دوست صمیمی داشتم که خیلی مذهبی بود، کلاس اول بودیم، با هم قرار گذاشته بودیم درسمون رسید به "آش-کشک"روسری سر کنیم. اینطوری دخترای خیلی خوب تری به نظرمی رسیدیم ، قبل سن تکلیف حجابمون رو رعایت می کردیم و این طوری حتما بیشتر تحسین می شدیم. هرچند، وقتی درسمون می رسید به درس مقرر ، قرار رو به تعویق می نداختیم ، یا گاهی سر نمی کردیم.

من هیچ وقت شلوار سنبادی نداشتم ولی شلوار استرژ زیاد پوشیدم. اولین روسریمو یادمه.به اصطلاح چهل تیکه بود. یه عالمه مربع داشت. تو هر مربع یه عدد نوشته بود. به تعداد اون عدد یه شکلی تو مربع بود. مثلا 10 تا ستاره. یه دایره.5  تا مثلث. هر بار که این مربع ها رو میدیدم باز هم برام تازگی داشتن. شروع می کردم به شمردن شکلا و مشعوف می شدم وقتی می دیدم با عدد روش همخونی داره. بعدِ اون یه روسری خریدم با زمینه ی زرد پررنگ و حاشیه ی قرمز ، روش هم گلای ریز داشت. اینو با یه بلوز قرمز و اگه اشتباه نکنم شلوار مشکی می پوشیدم. همون بلوز قرمزی که پارچه اش کبریتی بود، یقه مردونه ی زیپ دار داشت و مامان واسم دوخته بود. یه گل سینه ی زشت گنده هم دوخته بود روش که من اصلا دوست نداشتم. خیلی زشت و بی کلاس بود. تازه مشخص می شد من این لباسو نخریدم و مامان دوخته. یادمه مخالفت کردم ولی موفق نشدم. همون موقعی بود که تل شیشه ای نشکن و قشنگم رو شکونده بودم و چقدر عذاب وجدان داشتم. انگار عزیزی رو از دست داده بودم .می خواستم تا آخر عمر اون تل رو نگه دارم. داشتم از بلوز قرمز می گفتم ، من از اون تیپم راضی نبودم . موقعی بود که کم کم سینه هام داشت می زد بیرون و من خجالت می کشیدم بلوز شلوار بپوشم ، دلم مانتو می خواست . ولی خوب مامان عقلش بیشتر ازمن می رسید ، حتما توهم می زدم که مانتو لازمم و گرنه مامان که بهتر می دونست . ته ذهنم یه عامل دیگه رو هم موثر می دونستم:بی پولی . همون موقع که من اون بلوز شلوارو می پوشیدم دخترخاله م که هم سنم بود ، مانتو می پوشید ، یه مانتو ی صورتی رنگ که دکمه مخفی داشت و جای دکمه هاش یه نوار ساتن داشت و روی یقه اش منگوله داشت و بلند بود.

و اما اولین مانتوی بیرونی من...

وارد فصل بعدی می شویم ،می ره واسه پست بعدی...

نویسنده : یک دختر ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ امروز چی بپوشم؟؟؟

همه ی ما لباس می پوشیم ، از وقتی به دنیا اومدیم این کارو کردیم. اصلا تو کتابای اجتماعیمون پوشاک رو هم ردیف با خوراک و خونه جزء نیازهای اولیه ی هر انسانی در نظر گرفتن .

ما به لباس احتیاج داریم .

حتی خیلی وقتها لباس بیانگر حالت روحی ماست ، قطعا هممون تجربه اش رو داشتیم ، تجربه ی اینکه بسته به حالات روحیمون لباس متفاوتی رو هم برای پوشیدن انتخاب می کنیم. رنگ متفاوت ، سبک متفاوت . حتی مکان و زمان هم روی لباس ما تاثیرگذاره. قطعا موقع خونه تکونی و بنایی ، لباس مجلسی تنمون نمی کنیم ، یا تو هوای داغ مرداد ماه ، پالتو نمی پوشیم . شغل ، عقیده  و سطح اجتماعی ما هم روی لباس پوشیدن ما تاثیر می ذاره . گاهی از روی لباس شخص ، سعی می کنیم چیزهایی رو در موردش حدس بزنیم . دانشجوئه ، هنرمنده ، وضعش خوبه ، مذهبیه و ... . حتی به خاطر همینه که اصلا تو فیلما طراح لباس داریم و چیزی به نام طراحی لباس معنا پیدا می کنه. یعنی که خیلی حرفا رو می شه با لباس زد. خیلی حرفا رو می شه از لباس شنید .

ما هممون با لباسامون حرف می زنیم ، دلمون می خواد حرف بزنیم . شما چی می گین؟ اینطور نیست؟

راستی تو با لباست چی می خوای بگی؟ دوست دارم بدونم. خودم هم احتمالا تو پست بعدی می گم من با لباسم چی می گم.

نویسنده : یک دختر ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ در حال بمان

می خوام تلاش کنم تمام تمرکزم روی حال باشه.یعنی می تونم؟

نویسنده : یک دختر ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ این اضطراب فلج کننده

باید یه فکری به حال خودم بکنم ، هوا گرمه ومن لباس خنک می خوام. از اول بهار یه دو سه باری با بچه ها رفتم بیرون واسه خرید ، ولی قیمت لباسا همچنان بالا بود. کفشم می خوام. از این تیپ مشکی تنگم که واسم مثل یه زندان می مونه ، خیلی خسته شدم . دلم می خواد رها باشم .در حال حاضر این مهم ترین چیزیه که می خوام وقتم رو واسش بذارم. جدیداَ خیلی هوس باز شدم ، می خوام به چیزایی فک کنم که دلم می خواد نه اونایی که عقلم می گه ...

دلم نمی خواد درس بخونم ، دلم نمی خواد دست از این رفتارهای بچگانه بردارم ، لج کردم با کی ، سر چی ؟ نمی دونم...

یه کاری باید بکنم.شاید همه ی این ها یه جور اضطرابه . از چی ترسیدم، واسه چی مضطربم نمی دونم...

شاید هم بدونم ، شاید همه ی اینا به خاطر اینه که مدام بین گذشته و آینده معلقم . و آینده اونقدر مبهم هست که منو اینطوری از پا در بیاره.

مدام دارم فک می کنم که کدوم کارو اول باید انجام بدم ، رو چی بیشتر سرمایه گذاری کنم بهتر نتیجه می گیرم ؟، و اینقدر به این مسئله وسواسی فکر می کنم که استرس تمام بدنم رو فرا می گیره ، می ترسم ، از هر قدمی که می خوام بردارم می ترسم. از این که شکست بخورم ، از این که پشیمون شم ، از این که بعد ها افسوس این روزها رو بخورم مثل بابام...

اونقدر می ترسم که دلم می خواد از زمین و زمان فرار کنم ، همه کار می کنم که هیچ کار نکنم...

نویسنده : یک دختر ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ یک سری تصمیمات جدید

دقیقا شش ماه و دو روز پیش بود که اومدم اینجا و نوشتم ،"دلم می خواد یه روز بیام اینجا و بگم خنده ام می گیره از روزایی که نمی تونستم بگم نه " حالا جدا خنده ام می گیره و خیلی خوشحالم که چنین روزی رسید حالا اصلا باورم نمی شه یه روزی نه گفتن واسم اینقدر سخت بوده ، چون حالا فرت و فرت می گم نه ، شاید حتی گاهی از اون ور بوم هم می افتم ، این عالیهمژه

حالا که می بینم نوشتن تو اینجا تا این حد میتونه اثرگذار باشه ، می خوام بقیه ی تصمیماتم رو هم اینجا بنویسم.

این روزای اخیر اصلا روزای خوبی واسه من نبود ،بهتر بگم افتضاح بود. متاسفانه هیچ کار مفیدی نکردم همه اش به بیهودگی و علافی گذشت. بی انگیزگی ، بی خوصلگی ، بدبختی محض بود.فکرشو که می کنم اعصابم به هم می ریزه.

دلم نمی خواد یه همچین هفته های منحوسی تو زندگیم باشه ،دلم می خواد همیشه شاد و پر تلاش و منظم باشم ،شاید وجود این هفته های زشت به این خاطره که من از خودم مراقبت نمی کنم ، حواسم به خودم نیست ، قرصای آهنم رو مرتب نمی خورم ، موقع پریود شدن با خودم مدارا نمی کنم  و از خودم توقعات بی جا دارم...راستش من می ترسم از خودم مراقبت کنم و حواسم به خودم باشه ، چون احساس می کنم این یعنی خرج پول بیشتر ، چیزی که من ازش وحشت دارم ، چون ندارم که بخوام خرج کنم ، باید تا زمانی که می تونم پولمو نگه دارم ، هرچه طولانی تر بهتر ، اینجوری احساس می کنم دختر خیلی خوبیم ، کاری که همیشه مامانم انجام می داد و از ما هم همینو می خواست. همیشه سر دوراهی هایی که یه پاش پوله ،گیر می کنم ،متوقف می شم ، درست مثل همین الان که نمی دونم چی باید بگم...

من می رم که بیشتر فکر کنم ...

امیدوارم نتیجه بگیرم.

نویسنده : یک دختر ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ آیا من نازک نارنجیانه رفتار کردم؟

همه اش دلم می خواست با یکی حرف بزنم و همه ی اتفاقات جالبی که امروز  افتاده بود رو تعریف کنم . اما حرفایی نبود که بخوام به هم اتاقی هام بگم تا نصفه می گفتم و بعد خودم حرفمو قورت می دادم.

تصمیم گرفتم به مامان زنگ بزنم و واسه اون تعریف کنم . مطمئن بودم واسه اون و به ویژه واسه بابا خیلی جذاب خواهد بود . اما بد جوری ضد حال خوردم...

داشتم تعریف می کردم و به شوخی و با خنده  گفتم حتی یه پسرم نبود و همه دختر بودیم ، مامان هم خندید و شوخی شوخی جواب داد : خوب مگه مرض داشتین رفتین ، وقتی یه پسرم نبود؟ خیلی از این حرفش ناراحت شدم از این که به من گفت مرض داشتین ،کلا به الفاظی که آدما به کار می برن خیلی حساسم. خیلی تو ذوقم خورد و دیگه اصلا بقیه اش رو تعریف نکردم ، گفتم خوب شما چه خبر؟

شروع کرد به احوالپرسی از بقیه و اسم یه آدمی رو برد که من بار ها به مامانم تذکر دادم که نمی خوام هر وقت حرف می زنیم یه پای بحث اون باشه ، این بار هم این تذکر رو دادم و گفتم اصلا من دیگه نمی خوام حرف بزنم و

می خواستم خداحافظی کنم که خدا رو شکر کمی عاقلانه رفتار کردم و بیشتر از احوالش جویا شدم و متوجه شدم آخر هفته شدیدا به وجود من احتیاج داره ، منی که نمی خواستم برم خونه.

خوشحالم که در کمال زودرنجیم حداقل خودخواه نبودم و بچگانه رفتار نکردم و گوشی رو قطع نکردم و به اون هم توجه کردم.

ولی مسئله ی اصلی اینجاست که من اینقدر از این موضوع ناراحت شدم که نگو. از این که من می خواستم با ذوق و شوق کلی چیز واسه مامان اینا تعریف کنم و فکر می کردم چقدر خوششون بیاد ولی هنوز دو کلمه نگفته ،همشون رو قورت دادم.

از این که چرا من نمی تونم با مامانم تعامل دوستانه تری داشته باشم.

مثلا با خونه تماس گرفته بودم که انرژی بگیرم بعدش شارژ بشینم درس بخونم ، اونقدر اعصابم خورد شد که می خواستم از همه چیز فرار کنم.

همین شد که اومدم اینترنت و گرانبهاترین لحظه های جوونیم رو هدر دادم و مفت ریختم تو سطل زباله ی اینترنت .تنها کار مفیدی که کردم یه میل بود و یه نوشتن تو اینجا.

با اون که می دونم اون همه درسای سخت سخت تلمبار شده دارم :(

 به نظرتون من خیلی نازک نارنجیانه رفتار کردم؟

نویسنده : یک دختر ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ مشکلاتی از جنس ما

تصورشو نمی کردم یه روز بخوام پستی راجع به اون بنویسم.اما شد،دارم می نویسم...

خیلی وقته با همیم.هشت سااااال.از همون اول تا الان هر وقت باهم بودیم فقط خندیدیم.نمی دونم شاید هر دوتا مون فکر می کنیم این لحظات با هم بودن،لحظات نابیه که باید ازش حد اکثر استفاده رو ببریم.باید هرچی غم هست فراموش کنیم و هردومون سعی می کنیم اون یکی رو بخندونیم:)ههههههههیییییی... ...

یادمه دم دمای کنکور بود ، یه ده نفری می شدیم حداقل،جمع شده بودیم دور هم واسه کنکور بخونیم.وقت ناهار حرف از پریودشدن و این جور چیزا شد.از درداش و اعصاب خوردیاش می گفتیم.گفت من دیر به دیر می شم.گفتم خوش به حالت.یکی گفت :"دیوونه.این چه حرفیه می زنی.همه ی ظرافت و زنانگی ما به خاطر همینه."یه نگاه به دستای خودم کردم،یه نگا به دستای اون.اون نفر سوم راست می گفت.دستای اون زمخت تر بود.الان دارم فکر می کنم وقتی ما این حرفا رو زدیم و اون، تفاوت ها رو می دید ناراحت نمی شد؟تو دلش چی فکر می کرد؟

وارد دانشگاه که شدیم.کم کم چهره و اندامش تغییر کرد.خوشگل شد.خیلی خوش اندام.لاغر و قد بلند.

حدودا آبان ماه امسال بود،گفت رفتم سونوگرافی،گفت دکتر گفته باید سعی کنی تو یک سال اول ازدواجت بچه دار شی ، بعدش احتمالش خیلی کمه.الان دارم فکر می کنم چه استرسی رو باید تحمل کنه:(

هفته ی قبل ، بعد دوماه رفتم پیشش.آخه کنکور داشت بهمن.داشت درس می خوند و مزاحمش نشدم.خیلی تپل شده.به محض اینکه دیدمش گفتم فلانی چی کار کردی این دو ماه؟ چرا اینقدر چاق شدی ؟مطمئنی داشتی درس می خوندی؟فکر کنم درسا رو به جای خوندن ، خوردی. از بس خر زدی مغزت دیگه جا نداشته،ذخیره شده تو شیکمت.همون سومی ،باز هم اونجا بود،گفت فلانی،نکنه خبریه؟چند ماهشه؟ گفت آره خیلی می خورم و خلاصه کلی مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم.

دیروز پیشم بود.طبق معمول کلی زدیم و رقصیدیم.وقتی داشت می رقصید دوبار ه بهش گفتم دختر جون،مواظب باش خیلی دیگه داری چاق می شیا.اندامت خیلی ناز بود.حیفه.همین که حرفام تموم شد یه دفعه خیلی پشیمون شدم از گفتنشون.تازه دو هزاریم افتاد.آخه یادم اومد این جور گوشتای آویزون شده از کتف رو تو دو نفر دیگه هم دیده بودم، اونا هم مشکل داشتن با پریودشون.یکی شون هم بهم گفت بود که چاقیش به خاطر مصرف قرصای هورمونیه.حالا خیلی پشیمونم از حرفایی که بهش زدم.ینی از اینکه متوجه نشدم، ناراحتم.با خودم می گم ینی اون الان خیلی غصه می خوره؟ از این که هی داره چاق و بد هیکل می شه؟از این که به نزدیکترین دوستش نمی تونه بگه و نگفته که مشکلش چیه و مجبوره تو دلش بریزه و به تیکه ها و شوخی های اون بخنده؟ :(

ناراحتم.آخه این چه دردیه؟ اَه

نویسنده : یک دختر ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دلم گرفته

چقدر یکی رو می خوام باهاش حرف بزنم.دلم می خواد برم بیرون...

نویسنده : یک دختر ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد